تبليغاتX
تبخیر - خوب نیست . زیبا هم نیست .

تبخیر

خوب نیست . زیبا هم نیست .

با شکوه ترین بخش ریاضیات ، بخش ساده کردن کسرها و عبارت های جبری است . تنها جاده ای است که منتهی به روز و آسانی است . فلسفه هم همین است . اولین چیزی که در آن باید یاد گرفت این است که مسئله ی مقابلت را تا جایی که امکان دارد ساده بکنی و بعد بنشینی و حلش کنی . ساسان جلیلی ، رفیقم ، توی دبیرستان خیلی سعی کرد عمل ساده کردن را یادم بدهد . ولی نشد ؛ یعنی نتوانستم . می گفت : چطور از پس این اوضاع بر می آی؟ می گفتم : من توی کتاب و نمونه سوال ها مسئله های سخت رو پیدا می کنم و میارم پیش تو . تو حلشون کن و من رو با شکوه نتیجه ها تنها رها کن . دقیقا با همین شکل شاعرانه حرفم را می زدم . این روش من است . همین طوری دارم زندگی می کنم . فکر کردن را به عهده ی دیگران گذاشته ام . جستجوی سختی ها و شکل شاعرانه ی سخن و عزلت و پرواز ، با شکوه ِ نتیجه ها را به عهده ی خودم . به خاطر همین است که این قدر قرآن را دوست دارم . کاملا حسش می کنم و هیچ ، وقت خواندنش با مشکل مواجه نیستم .

زندگی هرکس ستون های پنهانی دارد . که تا وقتی مقاوم هستند و جلوی ویرانی او را می گیرند که کسی - حتی خود او - آن ها را پیدا نکند . همین طبیعت مگر تا چند سال پیش بکر و سالم نبود؟ ستون ها پیدا شدند و حالا این همه صدای بوق و برخوردی که توی خیابان هست ، یعنی خداحافظ درخت ها !

میل به تخریب و آشکار کردن قدرت مشامم را یک زمانی مثل سگ های شکاری تیز کرده بود . متاسفانه خیلی سریع در سکوت و صدا ستون های خودم را پیدا کردم . مثل همان پسر مو بوری که توی فیلم control بود . ولی به اندازه ی او عصیان متشنجم نکرده بود . لحظه ی آخر به خودم گفتم : نه پسر خوب ! بلند شدم . پرده ی اتاقم را کندم و خودم را کفن پیچ کردم . این، نوعی پنهان کاری و پرده پوشانی برای بقا ست . قاعدتا مرده نمی تواند خودش را در کفن بپیچاند .

فکر می کنم جالب ترین بخش قرآن سوره ی یونس است . صد و نه آیه دارد با کلی نتیجه های خوب ؛ ولی حتی یک بار هم نام یونس را نمی آورد . و جز اشاره ای خیلی کوچک به قوم او ، حتی واقعه ای از وقایع زندگی او را هم تعریف نمی کند . مثل سوره ی یوسف یا مثلا مریم نیست . یک پارچه و یک نفس از عصیان و سرکشی می گوید . اما میانه ی این بلوا یونس کجاست ؟ سال هاست یک نفر او را ازداخل متن برداشته و برده و داخل شکم ماهی پنهان کرده . مثل خورشید که آن چنان در تاریکی گم می شود تا شب معنا پیدا بکند . زمانی که داری آیه ها را می خوانی مدام منتظر طلوع یونسی . تعلیق جانت را می کاهد .

من هم هرچه تا به حال این جا نوشته ام راجع خورشید مرموزی بوده که نه یک بار اسمش را آورده ام و نه حتی یک بار واقعه ای از وقایع زندگی اش را تعریف کرده ام . یعنی دوست دارم بگویم این متن ها مثل چاله های کوچک آبند که اگر آن خورشید را در آن ها طلوع بدهم ، تبخیر می شود آب شان .

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 15:7  توسط جمال  |