تبليغاتX
تبخیر

تبخیر

الآن عناب ها كف پياده رو دارند قل مي خورند

منشي گفت : « خواهش مي كنم بفرمايين بشينين » . روي صندلي اي كه منشي با دستش به آن اشاره كرده بود نشست . خم شد و از روي ميز شيشه اي جلوي صندلي مجله اي برداشت . كمي گذشت . سرش را بالا آورد . تمام ديوار پشت سر منشي را پوستر بزرگي پوشانده بود ‎‎‏. تصويري هوايي از مركز يك شهر در شب كه پشت بام برج ها و خيابان هاي بين شان را نشان مي داد . منشي – كه ميانسال و عينكي بود – ايستاده بود و باد كولر مانتو و مقنعه اش را تكان مي داد . انگار از روي هليكوپتري كه آن عكس را از شهر گرفته بود پرت شده بود پايين و آهسته در حالي كه داشت كاغذهاي روي ميزش را جمع و جور مي كرد به پوستر نزديك مي شد .

مجله را سر جايش گذاشت . گفت: « ببخشين ، راستش من اون پايين داشتم دنبال كار مي گشتم كه تابلوتون رو ديدم . كسب درآمد » منشي روي صندلي اش نشست و گفت : « موسسه ي كسب درآمد! »  « خب من فك مي كردم اين جا يه كاري هست كه من انجام بدم . اما مثل اين كه كلاسي هست و شهريه اي و … يعني شما گفتين » .منشي نوك انگشت هايش را به هم چسباند و قله اي نوك تيز ساخت . ابروهايش را بالا انداخت و قله را كمي لرزاند . « يعني شما آگهي هاي ما رو توي روزنامه نخوندين ؟ » جمال سرش را تكان داد . « ببينيد آقاي محترم ! اين جا در واقع شغلي هست براي شما . اما ما اونو به شما نمي ديم . اين شمايين كه براي خودتون كاسبي راه مي ندازين . ما فقط به شما فكر اقتصادي رو ياد مي ديم » . بدون اين كه قله را به هم بزند به صندلي اش پشت داد و لبخند زد .

به اتاقي كه در آن بودند غير از در ورودي دو در ديگر هم باز مي شد . يكي از در ها كه نيمه باز بود در توالت بود . در ديگر بسته بود و طرحش با در توالت فرق مي كرد .

منشي به دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد اشاره كرد و گفت : « حالا بايد منتظر بمونين كه برين اون تو » . جمال پرسيد : « چرا برم اون تو ؟ » « چون اون تو مدير و مدرس ارشد موسسه تشريف دارن آقا . شما رو با متود آموزشي مون ‏، كتابايي كه بايد بخونين … و ، در واقع يك جور معارفه ست . » جمال به صورت او خيره شد . به علت استمرار لبخند كشيده اش كمي فكر كرد و تصميم گرفت خودش هم لبخند بزند . يك دفعه هاله اي سبز و درخشان اطراف بدن منشي ظاهر شد . لحظه اي ماند و بعد از بين رفت . بدن منشي شروع كرد به باد شدن . جمال كنار هر كدام از گوش هايش يك دهان بزرگ احساس كرد كه هماهنگ با هم نفس عميق مي كشيدند . چشم هايش را بست و سرش را انداخت پايين . با عجله از جيب شلوارش دو تا عناب درآورد ، كمي جويد و سريع قورت داد . سرش را بالا آورد و به منشي نگاه كرد . آن قدر باد شده بود كه لبخندش از بين رفته بود و دست هايش مثل دست هاي مترسك دو طرف بدنش راست شده بود . جمال دوباره سرش را پايين انداخت و دو تا عناب ديگر خورد . شكم منشي هر لحظه بزرگ تر مي شد و چون فضاي كافي نداشت كم كم ميز را به جلو هل مي داد . جمال بلند شد رفت روي صندلي اي كه از ميز فاصله ي بيشتري داشت نشست و دو تا عناب از جيبش درآورد و توي مشتش نگه داشت . بزرگ شدن منشي سريع تر شد . پشت گردنش به سقف چسبيد و شهر روي ديوار ديگر ديده نمي شد . جمال عناب ها را توي جيبش برگرداند . صداي نفس ها قطع شد و منشي اندازه اش ثابت ماند . « ببخشين ، من الان همرابهم پول نياوردم كه شهريه رو بدم خانوم . مي شه برم و برگردم ؟ »  و لبخند زد . منشي گفت : « مهم نيست . بعد برامون ميارين » . و دهانش را باز نگه داشت . باد بدنش با فشار از دهانش خارج شد و پيراهن و موهاي جمال را تكان داد . به حالت طبيعي برگشت . پشت ميز نشست و مقتعه اش را مرتب كرد . « شما حالتون خوبه آقا ؟ » « آره . بله » . « پس چرا ايستادين ؟ بفرمايين بشينين » . « … » . « آقا ؟ » « … » . « آقاي محترم ؟! » جمال دستش را توي جيبش فرو برد و عناب ها را توي مشتش فشار داد . گفت : « اين حرفا نيست . ببخشين الان سر و وضعم خوب نيست » . منشي گفت : « مهم نيست . ايشون يه آدم عادي ان » . « مطمئنين ؟ »   منشي سرش را انداخت پايين . « ايشون همسر من هستن » . جمال عقب عقب رفت و به ديوار تكيه داد . با دستش به در توالت اشاره كرد و منشي گفت : « بله ، خواهش مي كنم . بفرمايين » .

داخل شد و در را بست . چراغ را روشن كرد . اتاقك مستطيل شكل خالي بود . سنگ توالت نداشت . كف آن كاملا كاشي شده بود . روشويي هم نداشت . ديوارها از كمر تا سقف آينه بود .جمال همان طور كه پشتش به در بود دستگيره را چند بار بالا و پايين كرد . در قفل بود . انگشت هايش را توي موهايش فرو برد . بعد تلفنش را از جيبش درآورد و شماره گرفت . همان طور كه تلفن را كنار گوشش نگه داشته بود و منتظر بود تا وصل شود خودش را توي آيينه ي ديوار مقابلش ديد كه به در تكيه داده و چند بار دستگيره را بالا و پايين مي كند و بعد انگشت هايش را لاي موهايش فرو مي كند . تلفن وصل تشد . دوباره تلاش كرد . باز هم نشد . از توي جيبش دو تا عناب درآورد . نشست ، پاهايش را دراز كرد و عناب ها را خورد . اتاقك مستطيل شكل تكان خورد ، از جا كنده شد و با سرعتي كه آسانسور بالا و پايين مي رود ، سقوط كرد . چند لحظه بعد به مانعي برخورد ، تكان شديدي و متوقف شد . جمال بلند شد ايستاد . تلفنش را توي جيبش گذاشت . مقابل يكي از آينه ها خم شد و روي موهايش دست كشيد . در را باز كرد و بيرون رفت .

منشي داشت توي آينه ي دستي كوچكي خودش را وارسي مي كرد . روي صندلي اي كه از ميز منشي فاصله ي بيشتري داشت نشست . پرسيد :« ببخشين خانوم ! من درست اومدم ؟»  منشي زيپ كيفش را باز كرد و آينه را انداخت داخل كيف . كيفش را برداشت گذاشت كنار پايش روي زمين . كف دست هايش را زير چانه اش گذاشت و گفت : « بله كه درست اومدين » « يعني شما همونين كه شوهرش اون تويه ؟ » دست به سينه به صندلي اش پشت داد : « او م م م . خب آره ديگه . يه جورايي .  مهم نيست ولي ، هست ؟ »  و لبخند زد . شال مشكي اي سرش كرده بود . موهايش را كه بور شده بود يك سمت صورت سفيدش شانه كرده بود . مانتوي صورتي و بدون دكمه اي تنش بود . پرسيد : « خب ‏، مي شه منم بدونم اون چيزايي كه از جيبت در مياري ميندازي تو دهنت چي ان ؟ » لب هايش صورتي و مرطوب بود . جمال سرش را انداخت پايين و خيلي آهسته گفت : « عناب » و به پاهاي برهنه ي منشي نگاه كرد . پاي چپش بند كيف را توي دهانش گرفته بود و آن را مثل آدامس مي جويد . « نشنيدم چي گفتي » جمال گفت : « عناب »  پاي چپ بند كيف را رها كرد و خودش را آرام آرام روي زمين كشاند و به پاي راست چسبيد . منشي گفت : « من عناب خيلي دوس دارم » . تمام ديوار پشت سر منشي را پوستر بزرگي پوشانده بود ؛ تصويري از دو جام پر از شراب بنفش در اتاقي كم نور . فضاي بين جام ها پشت بدن منشي پنهان شده بود . درست بالاي سر منشي غنچه ي رز سفيدي كه پر از اكليل بود ديده مي شد . و از پشت هر كدام از شانه هايش نوك يك برگ ديده مي شد . كف دستش را روي ميز گذاشت و آن را آرام آرام به سمت جمال سراند . « حالا چرا رفتي اين قدر دور نشستي ؟ » دستي سفيد آرام از يك سمت پوستر وارد شد . نوك انگشتش را در شراب خيس كرد و خارج شد . لحظه اي بعد دوباره وارد شد و يكي از جام ها را محكم توي مشتش گرفت . جمال گفت : « دهنم خشكه » و پيرهنش را بالا زد و با شكم دراز كشيد روي كفپوش ها . « چي برات بيارم ، آب ؟ » جمال گفت : « فقط بذار من از اين جا برم » . و سرش را كه روي زمين گذاشته بود به سمت در خروجي چرخاند . چسبيده به در ، يك پارچ آب يخ روي زمين بود . جمال چشم هايش را بست و زور زد تا بدنش را از زمين جدا كند . « آب پرتقال چي ، آب پرتقال مي خواي ؟ » چشم هايش را باز كرد و ديد درست كنار پارچ آب يخ ، يك پارچ آب پرتقال هم هست . چهار دست و پا به سمت پارچ ها راه افتاد . « آقا كجا ؟… گفتم كجا داري مي ري ؟ »  منشي خودكارش را برداشت و پرت كرد . خودكار خورد به دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد . « رضا ؟! رضا ؟! بدو » . جمال درست در دو قدمي پارچ ها ولو شد روي زمين .

مردي كه هم كت و شلوار و هم پيراهن و هم كفش هايش سفيد بود ، با عجله از دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد بيرون آمد و پرسيد : « چي شده مريم ؟ » منشي با دست به جمال اشاره كرد . مرد رفت كتار حمال روي زمين نشست . انگشتش را گذاشت روي نبض گردن او . بعد كف دستش را گذاشت روي پيشاني او . « اسمت چيه پسر جون ؟ » « جمال » « چند سالته جمال ؟» « نوزده » . مرد بلند شد . از پاهاي جمال گرفت و او را باخود كشان كشان برد داخل اتاقي كه طرح درش با در توالت فرق بود .

« نمي خواد چشاتو وا كني . خب . دوس داري چه جوري واسه خودت پول دربياري ؟ » مرد روي صندلي ساده و سفيدي نشسته بود و مقابلش ميز نبود . ديوار پشت سر او كاملا سياه بود . جمال روي كاناپه ي چرمي و سياهي كه از مرد فاصله ي زيادي داشت دراز كشيده بود . « مي خواي برات دستمال بيارم ؟ »  مرد بلند شد ، دستمال كوچكي از جيب كتش درآورد ‏، رفت و عرق صورت جمال را خشك كرد و برگشت روي صندلي اش نشست . « آقا جمال ؟ كجايي ؟ صدامو مي شنوي ؟ » كاناپه تكان كوچكي خورد و صدا داد . « توي يه بشكه ي آب گرم ، روي كوه » . مرد نفس عميقي كشيد ، چشم هايش را ماليد ، بلند شد كتش را درآورد ، روي پشتي صندلي آويزان كرد و دوباره نشست . «  دقيقا چن روزه ترك كردي ؟ » جمال كف دستش را بالا آورد و هر پنج تا انگشتش را از هم باز كرد .  « الآن ميل داري ؟ » جمال لبخند زد و گفت : « آقا ، من دنبال يه شغلي مي گردم كه بدني باشه » . مرد لبختد زد . « همچين شغلي پيدا نمي كني  » . جمال از جيبش عنابي درآورد و خورد . مرد اخم كرد .  « مطمئن باش . همچين شغلي پيدا نمي كني  » . « كلينيك گفت از هر چي خواست فكرتو را بندازه در برو … مدرسه هم نمي رم ديگه » . اتاق فقط يك پنجره داشت كه آن هم رو به يك چهارراه باز مي شد .  مرد بلند شد رفت كركره را از جلوي پنجره كنار كشيد . آفتاب يك مستطيل زرد و بزرگ انداخت روي كاناپه . « تو واقعا احمق نيستي . اما ترك مواد خطرناك تره يا ترك مدرسه ؟ » و  به كاناپه نگاه كرد . آفتاب صورت جمال را در هم كشيده بود . مرد از پنجره آب دهانش را تف كرد بيرون . رفت كتش را از روي صندلي برداشت و جيب هايش را گشت . داد زد : « مريم ؟! … كسي تو اتاق نياد … گفتم كسي تو  نياد ، مگه كري ؟ »

« آقا جمال ميشه يه لحظه پاشي بشيني ، چشاتم وا كني ؟ » بعد از چند لحظه از كاناپه ناله ي كش داري بلند شد . جمال به زحمت چشم هايش را در نور آفتاب باز كرد . مرد ، جلوي كاناپه دو زانو روي زمين نشسته بود . يك غنچه ي رز سفيد دستش گرفته بود و زل زده بود به جمال . با دستش دهان جمال را باز كرد و انتهاي ساقه ي غنچه را گذاشت گوشه ي لب او . فندكي از جيب شلوارش بيرون آورد و گرفت زير گلبرگ ها . بوي حشيش سرازير شد توي حفره هاي بيني جمال . بدنش لرزيد . غنچه از گوشه ي لبش افتاد . مرد يك شيشه ي كوچك كره ي آب شده از جيبش درآورد و كمي توي دهان او ريخت و دوباره غنچه را گذاشت گوشه لبش . غنچه  تا ته دود شد . مرد جمال را روي كاناپه خواباند . چند دقيقه دستش را روي پيشاني او گذاشت و ساكت كنارش نشست . بعد زير شانه هايش را گرفت و او را تا جلوي در برد و گفت كه يرود آبي به دست و صورتش بزند .

از توالت بيرون آمد و آرام در را بست . قطره هاي آب از روي صورتش راه گرفته بود ، چكيده بود و يقه اش را خيس كرده بود . منشي پشت ميزش نشسته بود و بدون آن كه چهره اش در هم رفته باشد داشت اشك مي ريخت . تا متوجه جمال شد عينكش را روي چشمش گذاشت ، ايستاد و خيلي مضطرب ، در حالي كه باد كولر مانتو و مقنعه اش را تكان مي داد ، روي ميزش را جمع و جور كرد . « خانوم ببخشين اگه امروز اذيت تون كردم » . منشي با دست به دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد اشاره كرد و گفت : « منتظرتون ان » .

مرد كنار پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه مي كرد . جمال رفت كنارش ايستاد . يك اتوبوس سبز رنگ وسط چهارراه متوقف شده بود و راه را بند آورده بود . دور تا دور اتوبوس ، ماشين هاي سواري چفت به چفت هم ايستاده بودند و مدام بوق مي زدند . راننده ي اتوبوس عصباني شد و دستش را گذاشت روي بوق . هم صورت مرد و هم صورت جمال در هم رفت . دستش را كه از روي بوق برداشت ماشين ها چند ثانيه اي ساكت شدند و بعد باز شروع كردتد به بوق زدن . مرد ، سيگاري گذاشت گوشه لب و فندكش را از جيبش در آورد . گفت : « حالا الان كه خسته اي . فردا بيا بشين با هم حرف بزنيم . مي دوني ؟ ما توي اين موسسه فقط يه چيزو بهت ياد مي ديم ؛ اين كه مث گرگ اطرافتو نيگا كني ، واقعي نيگا كني ها ، ببيني مردم از چي خوشش شون مياد . بعد پاشي يه كاري بكني كه از كار بقيه فقط يه كمي بهتر باشه و ، يه كمي هم بيشتر باشه » . فندك زد و سيگارش را روشن كرد  . راننده ي اتوبوس دوباره دستش را گذاشت روي بوق . « اين مرديكه چرا نمي ذاره سيگارمونو بكشيم ؟ » جمال خم شد و از پنچره پايين را  نگاه كرد . پرسيد : « ببخشين ، اين جا طبقه ي چندمه ؟ » « چهارم » . چند تا عنابي را كه ته جيبش مانده بود درآورد و دانه دانه از پنجره انداخت پايين . مرد نصفه ي سيگارش را داد به جمال . انگشت اشاره اش را چند بار به شقيق اش كوبيد و گفت : « مدرسه . پسر ! فقط مدرسه » و رفت كتش را تنش كرد و روي صندلي اش نشست . « ببخشين . خانوم تون ناراحت نمي شن شما اين جا از اين جور چيزا دارين ؟ » مرد ابرو هايش را بالا انداخت و لبخند زد . « فقط لطف كن قبل از اين كه بري يه شماره تماس به خانوم منشي بده » . جمال در را باز كرد . داخل چارچوب ايستاد . « ببخشين ، من مي تونم يه چيزي بهتون بگم ؟ » مرد لبخند زد . « شما با اين لباساتون و اون ديوار پشت سرتون شكل ماه شدين » . « ممنونم جمال جان . راستش ايده ش مال يكي از دانشجوهاي سابق موسسه است . حالا رفته تو كار  روزنامه » . و لبخند زد . راننده ي اتوبوس دوباره عصباني شد و دستش را گذاشت روي بوق .  

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 4:31  توسط جمال  | 

Recordings 002

الآن می خوام بگم که چرا مامان بابام رفتن بیرون . چون که رفتن اون گربه ای رو که خیلی هم کثیف و چرکو بود بندازن یه جای دور که دیگه برنگرده . اول اول اولش من از مدرسه برگشته بودم . بعد در خونه رو که وا کردم دیدم کف پله ها خون قرمز ریخته . یه عالمه نبود . ولی همه جا خون بود . من اول فک کردم یکی وقتی من خونه نبودم اومده مامان بابامو با چاقو کشته . از توی کوچه یه دونه سنگ برداشتم و تند تند رفتم بالا . رفتم تو حال ، هیچ کی نبود . بعدش دویدم تو اتاق خواب دیدم مامان رو تخت دراز کشیده . چشماشم بسته است . بهش دست زدم دیدم خونی نیستش . خواب بود . بهش گفتم مامان مامان این خونا چیه ؟ گفت صبح که من مدرسه بودم یه گربه که تو شکمش بچه داشته از اون شیشه کوچیکه ی در خونمون که شکسته اومده تو . بعد زیر شکم گندش گیر کرده به نوک تیز تیز تیز شیشه و سوراخ شده . اوخ ! بعد یواش یواش که کسی نفهمه رفته بالای پله ها ، همون جایی که مامان چیزای کهنه شو می ذاره ، یه جای نرم پیدا کرده و بچه ها شو به دنیا آورده . بعدش مامان فهمیده رفته در پشت بوم رو وا کرده که اون وقتی می خواد بره واسه بچه هاش غذا بیاره از تو سوراخ در نره که باز شکمش سوراخ سوراخ  بشه . بعد مامان هی گفت برو بالا بچه هاشو ببین . من هی می گفتم نه  نمیرم . صبر کن بابام واسه نهار که اومد با اون میرم . هی گفت برو . ولی من نرفتم .

بابام که اومد رفتیم بالا . بعد دیدیم خودش نیست . رفته بود واسه بچه هاش غذا بیاره .  ولی هر چهارتا بچه ش روی تشک سبزه که مال بچگی های من بود این جوری دراز کشیده بودن . میو میو میو میو  . کله هاشون مثل کله ی علیرضا گنده بود . بعد این جوری کله هاشونو کرده بودن توی هم .  هیچ چی هم تکون نمی خوردن . بابام گفت اینا چرا میو میو نمی کنن؟ بعد با خودکارش این جوری تکونشون داد . ولی اونا بازم تکون نخوردن . همشون مرده بودن عمو جون ! مامان شون براشون غذا نیاورده بود . اونام مرده بودن . همین طوری خونای مامان شون تشک منو خیس  کرده بود . اونام رو خونای مامان شون خوابیده بودن . یه عالمه هم مگس رو کله شون نشسته بود . ویززز ویززز . بابایی در پشت بومو بست . بعد بچه گربه ها رو توی تشک پیچید و همون طوری برد انداخت تو سطل آشغال بزرگه ی سر کوچمون .

مامانی راه پله ها رو شست . بعد شب شد . باز دوباره امروز صبح شد . من رفتم مدرسه . بعدش برگشتم خونه . وقتی داشتیم با مامان بابا نهار می خوردیم یه دفعه یه نفری از  توی راه پله ها این جوری ، تق تق تق ، زد به در حال . مامان خیلی ترسید . بابا تند رفت درو باز کنه بینه کیه . بعد دید همون گربه هه که شکمش سوراخ شده بود پشت در نشسسته تکونم نمی خوره .عمو جون ! هی بالای پله ها رو نگاه می کرد بعد هی تو چشمای ما نگاه می کرد و میو میو می کرد . به پهلوش دراز کشیده بود و دست و پاهاشو دراز کرده بود رو زمین . بعد اون جایی رو که شیشه سوراخ کرده بود من خودم دیدم عموجون . پونصد تا کرم ریز چسبیده بود زیر شکمش . همشون سفید بودن . بابام با جارو هی هلش داد که پاشه بره بیرون ولی او تکون نمی خورد از سر جاش . چشماشو شبیه ژاپنی ها کوچولو می کرد و میو میو می کرد . از آخر بابام دسته ی جارو رو زد همون جای شکمش که سوراخ شده بود تا دردش بگیره پاشه بره . ولی یه دفعه از وسط کرم ها یه عالمه خون سفت با یه چیزای زرد بدبو ریخت بیرون . ولی گربه هه بازم تکون نخورد . فقط چشماشو بست . این جوری . بابام حالش بهم خورد اومد تو خونه . درم بست . ولی گربه هه همین طور در می زد و میو میو می کرد .

مامانم تو خونه یه عالمه گریه کرد . گفت این می گه بچه هامو چی کار کردین . هر چی بابام گفت گریه نکن ، مامانم هی گریه کرد . از آخر بابام عصبانی شد . مامانم گفت واسه چی پا شدی ؟ بابام گفت می خوام با آجر بزنم تو سر گربه هه که راحت بشه . مامانم جیغ زد . بابام رفت تو اتاق درم بست . بعد من رفتم پیشش که تنها نباشه . با هم منچ بازی کردیم . بابام خیل خنگه . من همش می بردم . بعدش دیگه چی ؟ ...  دیگه چی ؟ ... آها . بعد مامان اومد تو اتاق به بابام گفت بیا اینو تو کیسه کن که با ماشین ببریم بندازیم توی بیابون ، چون که خیلی کثیفه . بعد هی به من گفتن ما تنهاییم ، باهامون بیا ، هی من گفتم نمی یام . گفتم می خوام برم خونه ی مامان جون که با عمو جمال و عمو حجت بریم استخر . بعدش هم بریم ذرت مکزیکی بخوریم . 

من دیگه خسته شدم عمو جون . پاشو بریم دیگه ... به خدا من هر دفعه که با بابام می ریم استخر ، هر ساعتی که دلمون می خواد میریم تو ... من حوصله م سر رفته عمو ... پس بیا یه کار خیلی با حال بکنیم . خب؟  بیا الان بریم اول ذرت مکزیکی بخوریم . بعدشم نوشابه بخوریم . تا اون موقع می شه ساعت هفت . بعد می تونیم بریم توی استخر . باشه ؟ ... تو رو خدا ! من حوصله م سر رفته .                          

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 15:53  توسط جمال  | 

Recordings 001

اسمم مریمه . فامیلمو نمی گم . لیسانس ادبیات فرانسه دارم . تازه فارغ التحصیل شدم .  دانشگاه فردوسی مشهد . خب ، من تک فرزندم . و مامان و بابا جفتشون کارمندن . آدمای آرومی هستن . یعنی خونه کلا آرومه . تو آپارتمان هم زندگی نمی کنیم . خونه حیاط داره با کلی دار و درخت و یه همچین فضایی . راستش نمی دونم اینا همون چیزایی بود که می خواستی اولش از شرایط خونوادگیم بگم یا نه .  اما خب سعی کردم مختصر و این شکلی باشه . 

سال پیش ازدواج کردم . سال پیش طلاق گرفتم .اون در واقع یه شخصیت زن آزار بود . با مادر و دو تا خواهرش هم رابطه ی خوبی نداشت . هیچ وقت یادم نمی ره . اون روزی که توی محضر عقد کردیم من رفتم خونشون . خب عروسشون شده بودم .  هشت و نه شب بود . شام که خوردیم همگی - من و اون و خونوادش - توی پذیرایی نشستیم . یه ده دقیقه ای که گذشت همون طور که کنارش نشسته بودم ، دستمو گذاشتم رو زانوش و گفتم : « خب جعفر جان دیگه من کم کم برم » . گفت : « یعنی چی ؟ کجا می خوای بری ؟ » توی پرانتز بگم که  مامانش داشت می شنید دیالوگی رو که بین من و اون رد و بدل می شد . گفتم : « آخه بابا موقع برگشت بهم گفت که حتما شب برگردم » . گفت : « چرا ؟ نمی خواد . همین جا بمون » . براش توضیح دادم که گویا ما رسم نداریم قبل از مراسم و این جور چیزها عروس و دوماد پیش هم بمونن . همون طور که نشسته بود محکم از بازوم گرفت و پرتم کرد از روی مبل پایین . کیفمو داد دستم و  گفت : « برو عزیزم . زنگ بزنین آژانس بیاد اینو ببره » . مامانش بلند شد ایستاد و با یه لحن مادرانه ی عجیب غریب گفتش : « جعفر ؟! » جعفر داد زد . پوست صورتش لرزید . « خفه شو زنیکه ی گه ! » مامانش نشست . من اصلا مونده بودم . بلند شدم ایستادم . یه نگاه به قیافه ی باباش و خواهراش و داداش کوچیکش انداختم . خیل عادی نشسته بودن . انگار که در جریان قرار نگرفتن . نمی دونم انگار که نفهمیدن چی شده . تنها کاری رو که به فکرم رسید انجام دادم . از توی جیب کیفم موبایلمو درآوردم و با تمام قدرت کوبیدمش زمین . تیکه تیکه شد . ایستادم و تماشا کردم . واقعا می خواستم ببینم چی میشه . خیلی جالب بود برام . همشون عکس العمل نشون دادن . یه لحظه واقعا جا خوردن . داداش کوچیکش پا شد تند تند تیکه های موبایلو جمع کرد . جعفرم پا شد اومد جلو و کف دستاشو گذاشت روی گونه هام و صدام زد . مریم ؟! مریم جان ؟! ... خلاصه اون روز با تمام ثانیه هاش رو سرم خراب شد . وقتی داشتم از خونشون می رفتم بیرون پدرش بهم گفت : « نگران نباش مریم جان . یه دونه بهترشو همین فردا برات می خرم بابا . فقط تو رو خدا نگران نباش قشنگم » . جمال ! اشک توی صداش بود . می دونی این یعنی چی ؟ بهم گفت نگران نباشم . خدای من .  واقعا تخمی تر از این نمی تونستم چیزی واست تعریف کنم . توی  این یه سال خلاف اون چیزی که مامان بابا می خواستن من اصلا این مسئله رو پنهون نگه نداشتم . ازدواج ناموفقم و این جور چیزارو . با وجود این که خیلی سخت بود ولی من سعی کردم راجعش حرف بزنم . سخته چون همه ی ارزش های زنانه ی تو در ناخودآگاه اطرافیانت از بین رفته . چون اونا که نمی دونن چه اتفاقی افتاد که این جوری شد . من هیچ تقصیری تو این ماجرا نداشتم . ممکنه واسه همه پیش بیاد . فرقی نمی کنه . ممکنه واسه همه  پیش بیاد . همین . فک می کنم دیگه توضیح بیشتر زیاد جالب نباشه . همینو بگم که الان مثل قبل نیستم . دنبال یه چیزای دیگه می گردم . گاهی می شینم با خودم فک می کنم که به یه دختری تو شرایط من شاید هیچ کی نتونه واقعا کمک کنه . اما اگه یه خواهر یا یه داداش بزرگتر داشتم خوشحال تر بودم . به نظر من خواهر مثل یه بالش می مونه . یه بالش توی یه جایی که بالش گیر نمی یاد . و داداش . داشتن یه داداش مثل لزوم همراه داشتن چاقو توی محله های پایین شهره . وای ! مریم نمیری الهی . میبینی چه قدر خل و چل شدم جمال . دلمو خوش می کنم با این چیزا . برنامه دارم تو ماه رمضون بشینم از خدا بخوام به مامان بابا یه نی نی کوچولو بده . مرگ ! نخند ... خب کافیه دیگه . فقط همین طوری ننویسش ... آره به هر حال . جمله هاشو یه کم پس و پیش کن و از این جور کارا ... نه مسئله ای نیست . واسه من هیچ فرقی نمی کنه .         

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:21  توسط جمال  | 

شیب نوشته منتهی به کجاست ؟

وارد آشپزخانه شدم . مامان روی صندلی نشسته بود و داشت با سیخ کبریت و پنبه و آبلیمو ناخن هایش را تمیز می کرد . ساتور پهنی روی یکی از شعله های اجاق گاز بود . تیغه اش قرمز شده بود و ول ول می زد . گفتم : « پاشو مامان جان یه چیزی ردیف کن بده بخورم » . بدون این که به چیز خاصی اشاره یا نگاه کند گفت : « می بینی که . دو دقیقه صبر کن » . و من نفهمیدم « می بینی که » دقیقا یعنی چه ؟ یعنی می بینم که دارد ناخن هایش را تمیز می کند؟ یا می بینم که ساتور روی اجاق گاز است؟ یا می بینم که دارد رادیو گوش می کند؟

پرسیدم : « توی مخفیگاه چیزی هست ؟ » گفت : « مامان جون ! گفتم دو دقیقه صبر کن . الان پا می شم . » حوصله نداشتم صبر کنم . رفتم در کابینت بالایی را باز کردم . روی نوک پا ایستادم و دستم را بردم پشت برج بشقاب ها و از داخل مخفیگاه یک بسته کلوچه بیرون کشیدم و گذاشتم روی میز . از داخل یخچال پارچ شیر و شیشه ی مربای آلبالو را برداشتم گذاشتم کنار بسته ی کلوچه . یک لیوان روی کابینت کنار تلفن بود . ته اش نبات حل شده و تفاله ی چای چسبیده بود . چایی نبات که می خورند لیوانش را همین طور می گذارند روی کابینت و مامان هیچ حساسیتی به خرج نمی دهد . قوطی مایع ظرفشویی را برداشتم و شکمش را فشار دادم . صدا داد . فیسسسس . اما هیچی از آب دهانش را روی اسکاچ توی دستم تف نکرد . دوباره شکمش را فشار دادم . این بار از سوراخ دهانش یک میلیون تا حباب ریز بیرون زد . فیشششش . دو قدم از جلوی ظرفشویی عقب آمدم و با صدای خیلی آهسته گفتم : « مامان نیگا کن چه خبر شد ! » سیخ کبریت را روی میز گذاشت . « وای جمال ! چقدر خوشکلن اینا » بلند شد آمد کنارم ایستاد . دستم را انداختم دور گردنش . سرش را به سینه ام تکیه داد و دست هایش را دور کمرم قفل کرد . همین طور توی بغل هم ایستادیم و تا ترکیدن آخرین حباب تماشا کردیم . بعد مامان گفت : « می دونستی یه همچین چیزی برای زن های خانه دار هر یکی دوسال پیش میاد ؟» یک جوری شدم . چرا همچین حرفی را می زد؟ گفتم : « دروغ نگو » خودش را از بغلم جدا کرد و گفت: « به خدا ! »

رفت سراغ فریزر و یک تکه گوشت یخ زده ی بزرگ درآورد و گذاشت روی تخته . از من خواست گوشت را بگیرم که تکان نخورد . با دستمال دسته ی ساتور را گرفت و از روی شعله برش داشت . به من نگاه کرد . ساتور را با دودست بالای سرش برد . صورتش را چروک کرد و ادای آدمخوارها را درآورد . به قرآن هر کس به پست ما خورد خل و چل از کار درآمد . لبخند زدم و با ابروهایم تصدقش رفتم . ساتور را کاملا نمایشی پایین آورد و گذاشت روی گوشت . جیزززز . همان طور که تیغه نرم و آهسته ، در سکوت پایین می رفت گوشت دهان باز می کرد . تکه می شد . مثل دریای نیل ؛ وقتی که موسی عصایش را در آب زد . تکه ی بزرگتر را دوباره برگرداند داخل فریزر . دست هایم را که چرب و لزج شده بود بالا گرفته بودم تا رخت و لباسم را کثیف نکند . گفت : « اما من زن های خونه داری رو میشناسم که با یه کلک ریز ، هر روز واسه خودشون این برنامه رو تکرار می کنن . هر روز . یعنی یه کاری می کنن که تکرار بشه . » پرسیدم چه طور این کار را می کنند . « خیلی ساده . در قوطی مایع ظرفشویی رو باز می کنن ، قدر یه جرعه توش آب میریزن . درش رو می بندن و تکون می دن . همین . هر وقت می خوان ظرف بشورن همین حبابا می زنه بیرون . » پرسیدم چرا همچین کاری می کنند . گفت : « چون قشنگه جمال ! حاج خانوم نادری ، معصوم خانم خیاط ، ربابه زن ابرام آقا ، همشون . » زن ها توی چه عوالمی سیر می کنند ! من دنبال چندرغاز پولم تا برای خودم لباس بخرم ، ساعت مچی بخرم ، برای تولد پریسا که بیست و چهارم همین ماه است جشن آبرومندی بگیرم و آن وقت مامان توی همچین عوالمی سیر می کند . احساس کردم دستشویی دارم . از آشپزخانه بیرون رفتم .

وقتی برگشتم دو تا لیوان هشت ضلعی ، لب به لب شیر ، نزدیک به هم ، وسط میز بود . داخل یک بشقاب چینی دو تا کلوچه بود که روی هر کدام لایه ی نازکی کره مالیده شده بود و روی کره ها لایه ی نازکی مربای آلبالو . مامان صدای رادیو را بلندتر کرده بود و نشسته بود پشت میز . « و بالاخره تهرانی های عزیز بعد از یک هفته گرد و غبار و سرب با خیال راحت می تونن برن تو خیابون و قدم بزنن . سازمان هواشناسی اعلام کرد امروز هوای تهران صاف ِ صافه . واقعا همین طوره . اونایی که مریض هستین ، قلبتون درد می کنه ، آسم دارین ، و حتی شمایی که دلتون گرفته ، از خونه ها بیرون بیاین . شاد باشین . ریه هاتونو یه کم هوای تازه مهمون کنین و شور زندگی رو حس کنین . و حالا سرود زیبایی با همین نام از محمد اصفهانی . یریم سرود رو بشنویم ، برگردیم . تا ساعت ده صبح من و همکارم ، سرکار خانم برومند ، در خدمت شما هستیم .» حوله را از روی دسته ی صندلی برداشتم و دست و صورتم را خشک کردم . از مامان اجازه گرفتم و صدای رادیو را کم تر کردم . نشستم و با هم صبحانه خوردیم . چسبید . خیلی . بعد مامان بلند شد و مشغول ردیف کردن نهار شد . من هم رفتم توی اتاقم و تا ظهر دراز کشیدم روی تخت . موزیک گوش کردم و چند صفحه ای کتاب خواندم . هیچ چی . همین .

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 11:57  توسط جمال  | 

Desired Constellation

شب ها بعد از این که شام می خورم ، مثل برگی که از شاخه جدا شده ، فقط چشمانم را می بندم و مهم نیست که در چه نقطه ای زمین می خورم . روی مبل ، کف راهرو ، توی آشپزخانه ، روی بالکن . یکی قبل از این که خودش  بخوابد ملافه ای رویم می کشد و بالشی زیر سرم می گذارد .

معمولا در بدترین موقع ممکن ، یعنی وقتی که آسمان لاجوردی است ، از خواب بیدار می شوم . نمی دانم چرا یک سال است  اولین چیزی که در لحظات خوش بعد از بیدار شدن بهش فکر می کنم ، آیت الله بهجت است . چند دقیقه ای به ایشان فکر می کنم و دوباره خوابم می برد . اما نه درست و حسابی . هم بیدارم و هم خوابم . یک جور خواب ترامادولی ؛ روی لایه ی نازکی از آب گرم ، درازکش  شناور می شوم . گاهی توی گوشم موج های ریز وسط دریا هم هست . شالاپ شولوپ . و نسیم . مردی میانسال هم هست . لخت است . فقط مایو می پوشد . رنگ مایو اش هر روز متفاوت با روز دیگر است . موهای تخت سینه اش فرفری و خیس و بی نهایت مشکی است .  چهره اش را نمی توانم به ذهن بسپارم . چهار زانو روی شکمم می نشیند ، خم می شود و از دو طرف تنه ام کف دست هایش را داخل آب فرو می کند و پارو می زند . من فقط می توانم لبخند بزنم . ساکت و بی وقفه پارو می زند تا می رسد به سرزمینی که بوی نارنگی و انار می دهد . پارو ها را از آب بیرون می کشد و برایم شعر می خواند . پاروها را در هوا تکان می دهد و شعر می خواند . شعرهایی بدون راز . شعرهایی که آن ها را برای جاودانه شدن شان نسروده است . واژه هایی که معنای واقعی شان متعلق به هیچ زمانی جز همان لحظه ی قایق سواری نیست . فقط و فقط سرگرم کننده اند . دوست شان دارم . دلیل زیاد خوابیدنم همین است .

از رختخواب بیرون آمدنم هم  شکل خوبی ندارد . سنگین و ضدحال . مثل وقتی که دست هایت را از لبه ی استخر می گیری و می خواهی تنت را از آب بیرون بکشی . آدمیزاد گاهی شبیه کیسه ی سیب زمینی است . گاهی هم شبیه پر .

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 12:13  توسط جمال  | 

 

خواهر عزیزم ، مریم احمدی

 

سلامم را از کربلای خوزستان ، از خونستان ، از آسمان الله اکبر ، از میان گل های روییده از خون جوانان ، به تو و به تمام کسانی که مثل تو به فکر اسلام هستند تقدیم می دارم . خواهرم ! تسبیح و کارت تبریک قشنگت را در جبهه دریافت کردیم . خیلی خوشحال شدیم . امیدوارم سال نو برای اسلام ، سال پیروزی و برای هر یک از ما ، سال انقلاب درونی باشد . و در این سال اسلام را بهتر بشناسیم و در عمل به آن پایبند باشیم .

از این که نوشته بودی بعضی از اعضای خانواده ات در راه اسلام شهید شده اند ، مخصوصا برادر عزیزت شهید ِ همافر حسن احمدی ، نگران نباش . آن ها به لقاءالله پیوسته اند . آن ها رستگار شده اند . بدان که از هر قطره خون شهید ، هزاران جوان سلاح به دوش و قرآن به دست بر می خیزد که از اسلام ، از خون شهیدان و از لبخند های مان پاسداری می کنند .

خواسته بودی هدیه هایت به دست هر کدام از رزمنده ها که رسید برایت سه روز ، بعد از نماز صبح ، روی خاکریز دو رکعت نماز زیارت بخواند تا ثوابش در بهشت برسد به برادرت . چشم . می خوانم . ولی به سه شرط . می خواهم با هم یک معامله ی الهی بکنیم . اولا : از دبستانی که در آن درس می خوانی غیر از نامه ی شما چند نامه ی دیگر هم برای ما رسیده است . یکی از آن ها مال دختر خانمی به اسم رقیه علیان است . در کلاس سوم ب درس می خواند . نوشته است پدرش شش ماه است به جبهه رفته و از این خیلی دلتنگ است . می ترسد پدرش خدای نکرده شهید شود . از تو می خواهم بروی و با رقیه خانم دوست شوی و برایش مثل یک خواهر بزرگ تر مهربانی کنی . ثانیا : شما امسال کلاس پنجم هستی . امتحان نهایی داری . باید خوب درس بخوانی تا ان شاءالله برای بقیه الگو بشوی . تنها چیزی که این جا مارا دلگرم می کند و خستگی مان را می برد  همین است . ثالثا : تا می توانی به پدر و مادرت احترام بگذار . آن ها به تو افتخار می کنند . پایت را جلوی شان دراز نکن . هر چه گفتند بگو چشم و توی خانه باصدای بلند حرف نزن . باید مثل یک مسلمان واقعی قول بدهی . اگر نه راضی نیستم .      

برای مان دعا کن . ما این جا تا آخرین قطره ی خون مان پاسدار هستیم و در آخرین لحظه که جان می دهیم حرف ما این است : « درود بر خمینی ، سلام بر شهیدان »

 

                                                     برادر شما در جبهه ، سید رضا شکوهی و دیگر برادران   60/1/4            

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 16:14  توسط جمال  | 

مربوط به دو هفته ی اخیر

ما از آن خانواده ایی نیستیم که هر یک از اعضایش بعد از تمام شدن غذا بشقاب و قاشق خودش را از سر سفره بردارد ببرد توی آشپزخانه و آب بکشد . ماجرا پیش ما دوستانه است . هر کدام که خسته تر نباشیم . من چند دقیقه قبل سفره ی نهار را جمع کردم . آمدم داخل آشپزخانه و در را بستم . پنجره باز بود . از جلوی صورت درخت پشت پنجره کرکره را کنار کشیدم ؛ چنار بیکاری است . صبح تا شب همان جا یک لنگه پا می ایستد سرک می کشد به زندگی مان . کلا کسی بهش توجه نمی کند .فقط مادرم گاهی وقت پخت و پز از چطور بزرگ کردن ما برایش تعریف می کند . شروع کردم به دسته بندی ظرف های کثیف و قروقاطی . قاشق ها با هم ، بشقاب ها با هم ، لیوان ها و دیس ها هم همین طور . هر دسته یک گوشه از سینک . آب داغ را روی دسته ها باز کردم و کمی مایع ظرفشویی ریختم . حالا نشسته ام روی ماشین لباسشویی به تماشا . یک دسته نور صورت چنار را سوراخ کرده و خودش را رسانده به سینک پر از کف و دارد حمام می کند . خیره شده ام . پیش خودم دارم به این فکر می کنم که شاید اگر دیشب برای حسن - برادرم - با هم قاطی شدن آدم ها را به قاطی شدن ظرف های کثیف تشبیه کرده بودم ، می توانست زشتی ای را که منظورم بود بهتر لمس بکند . توی این ده دوازده روز اخیر دائم ذهنم مشغول مشکلی است که برایم پیش آمده . توی بد مخمصه ای افتاده ام . تا دست می دهد می نشینم یک گوشه همه چیز را بالا و پایین می کنم . امیدوارم ولی .

فقط حسن راحتم نمی گذارد . می خواهد کمک کند . نگران من است . اما حرفم را نمی فهمد . توی این چند روز هزار بار برایش توضیح داده ام که حسن جان! من مواظبم . هیچ کس هنوز علیه من کیفرخواستی تنظیم نکرده و نمی کند . هیچ کاغذی هم که برایم نیامده . که چون می خواهم خودم تنهایی حلش کنم ، دارم همه ی زورم را می زنم تا یارو پایش را روی پله های دادگاه نگذارد . تا مجبور نباشم برای کاری که حال کردم انجام بدهم ، بروم توی آن خراب شده و به چهار تا آدم عقده ای تر از خودم جواب پس بدهم . چه کار کنم؟ حرفم را باور نمی کند . می گوید : «تو الان تحت فشاری» . حسن معتقد است همه ی مرافعاتی که توی جامعه هست با دخالت خانواده ها به بهترین شکل خود حل می شود . به نظر او اساسا دادگاه و دادگستری ادا بازی ای است که با ذات انسان منافات دارد ؛ از یک طرف جلوی زندگی خشم را می گیرد و کینه ها را کهنه می کند و از طرف دیگر تخم تفاخر و احساس کثیف غلبه را می کارد . گاهی من را می کشاند یک طرف خلوت و می گوید : « جمال! عواطف . سعی کن به عواطف فکر بکنی! » معمولا وقت گفتن این جمله با دست راستش سیگار روشنی را کنار شقیقه اش می چرخاند و من دست چپش را نمی بینم . چون آن را فرو می کند داخل جیب عقب شلوارش .

دیشب دو نفری نشسته بودیم روی تخت ، انتهای حیاط ، زیر چفت انگور . گفت: « بذار ، من ، برم با بابای این پسره ، حرف بزنم ، رضایتشو بگیرم یک جوری که تو هم راضی باشی . چند بار دیگه هم بهت گفتم . من با باباش ، توی دفتر خودم ، با روی خوش ، چند تا معامله کردم . بهترین راه حله . اما تو داری می گی خودت می خوای حلش کنی . چه فرقی می کنه؟ من برات ردیفش می کنم . تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی ». این جملات را با صدایی آرام و لحنی دوستانه بیان می کرد . بهش گفتم : « یادته پارسال که رفته بودیم اصفهان ، توی اون پاساژه ، که تو واسه خودت کتونی خریدی ، یکی از این دستگاه هایی گذاشته بودن که توش ژتون می اندازی بهت نوشابه می ده ؟ مسخره وقتیه که بری ژتون بندازی به جای پپسی از توی سوراخش شکلات مغزدار دربیاد . فرقش تو همینه . من هر چی تا حالا ژتون توی این خونواده انداختم ، پپسی بهم نداده . یه چیزی داده ولی پپسی نداده . من پپسی می خوام حسن . من پپسی دوس دارم » . لیوان خالی چای را با دو دست از روی سینی برداشتم ، روی سرم گرفتم و به دلیلی که الآن یادم نمی آید خندیدم . حسن وقتی لحنش آرام و بی تفاوت می شود یعنی دلش نمی خواهد بعد از تمام شدن حرفش چیزی بشنود ؛ گفت : « تو تنها کاری که خوب بلدی سرد کردنه . مثل پارچ آب یخ . و توهین . که ، البته از بی شعوریته . اما کلا دارم اینو بهت می گم که من این قدر به اطرافم بدبین نیستم . یه جور خوش بینی و سعادت » . اگر لحنش را آرام و بی تفاوت نکرده بود حتما بهش می گفتم که از دروغ و دروغگو متنفرم . پنج دقیقه ای همان طور ساکت کنار هم نشستیم . بعد حسن گفت : « تو الآن توی سنی هستی که دوس داری توی کارهای خودت استقلال داشته باشی و بعد برداری به همه بگی که آره ، دیدین؟ من اینم . تونستم . ولی کم کم می گی که آره ، همکاری !» . مستمع خوب و دوست داشتنی ای هستم . بعد حسن بلند شد مقابلم ایستاد و سیگاری گذاشت گوشه ی سمت راست لبش و دست چپش را فرو کرد داخل جیب عقب شلوارش . خوشه های آویزان از چفت ، تصویر پشت سرش را سبز و سنگین و شلوغ کرده بود .

ظرف شستن در آفتاب و سکوت آرامش عجیبی بهم می دهد . ذهنم را باز می کند . چنار علاف و قشنگ من ! رو به راهی؟ سر ظهر ، تابستان . تشنه نیستی؟ مسخره شده . زندگی . در حالی که من تشنه ام و دلم پپسی خنک می خواهد ، نه توی خانه نه بیرون ، هیچ دستگاه فروش نوشابه ای درست نیست . تو شکلات مغزدار دوس نداری؟ حسن فکر می کند می خواهم دست آخر بهش بیلاخ نشان بدهم . در حالی که من دنبال بشکن زدنم . بی خیال ! برای من تا بوده همین بوده . سال اول دبیرستان که تازه به بلوغ رسیده بودم با امیر طباطبایی می رفتم بیرون که دختر بازی یادم بدهد . شماره موبایلش را روی یک تکه کاغذ می نوشت می داد به من . با هر دختری که حال می کرد ، خودش دور می ایستاد و من می رفتم شماره را بهش می دادم و می گفتم : « این شماره مال اون دوستمه که اون جاست . از شما خوشش اومده » . بعد از یکی دو هفته خیابان گردی ، هماهنگی ِ شگفت انگیز ِ میان کتف ها و باسن یک دختر خیلی تو دل برو ، چشمم را گرفت . اولین باری بود که شهوت را با تمام وجودم حس می کردم . شهوت ناب . حس خوب پسر بودن . حاضرم برای برگشتن به همچو لحظه ای تا دویست هزار تومان هم خرج بکنم . به امیر گفتم : « یالا بگو چه غلطی بکنم تا نپریده » . گفت : « برو باهاش ارتباط چشمی برقرار کن » من توی آن لحظه چیز دیگری غیر از نگاه می خواستم . امیر از همان اول هم مغزش معیوب بود . انگشت هایم به رعشه افتاده بود . دهنم مثل اسب کف کرده بود . دویدم سمت آن اندام دخترانه . پشت سرش به فاصله ی نیم متر ایستادم . فقط و فقط نیم متر . بدون هیچ شرمی توی آن شلوغی بدنش را تماشا کردم و حظ بردم . پریسای قشنگ من داشت روسری های پشت ویترین را تماشا می کرد . خیلی سریع دو بار زدم سر شانه اش . برگشت . اخم کرد و با همان دهان کوچکش گفت : « جانم !!؟ » گفتم : « می شه یه چیزی بهتون بگم؟ » گفت : « خب بگو ! » گفتم : « تو خیلی خیلی خوشکلی ! » مثل این دخترهای عجیب غریب ، وسط شلوغی زد زیر خنده . توی همان گیر و دار برگشتم و از فاصله ی به آن دوری ، رو به امیر چند تا بشکن ریز زدم ، که یعنی حاجی ردیف شد . بشکن زدن ما همانا و دلخور شدن امیر همانا . می گفت : « تو تا پوزت به آلو رسید برگشتی به من بیلاخ نشان دادی ». بهش زنگ می زدم و توضیح می دادم که فاصله زیاد بود ، شلوغ بود ، سریع بود . امیر از آن جور آدم ها نیست . زمان گذشت و فراموش شد و تنها هیجان و حرارت و عرق باقی ماند .

خوش بینم . زیاد . هیچ گونه اضطرابی ندارم . به شدت احساس سعادت و طراوت می کنم . مثل بشقاب های سفید چینی که توی جاظرفی لم داده اند ، و ازشان قطره قطره آب می چکد روی سینک . دالاب ، دولوب ، دالاب ، دولوب .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 15:42  توسط جمال  | 

                                                              

                                              « خاموش ! که سامان سخن گفتن

                                               نیست . این باد ِ بی نیازی ِ خداوند

                                               است که می وزد » .

  

                                                    ( بخشی از تاریخ جهان گشای جوینی )    

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 21:5  توسط جمال  | 

خوب نیست . زیبا هم نیست .

با شکوه ترین بخش ریاضیات ، بخش ساده کردن کسرها و عبارت های جبری است . تنها جاده ای است که منتهی به روز و آسانی است . فلسفه هم همین است . اولین چیزی که در آن باید یاد گرفت این است که مسئله ی مقابلت را تا جایی که امکان دارد ساده بکنی و بعد بنشینی و حلش کنی . ساسان جلیلی ، رفیقم ، توی دبیرستان خیلی سعی کرد عمل ساده کردن را یادم بدهد . ولی نشد ؛ یعنی نتوانستم . می گفت : چطور از پس این اوضاع بر می آی؟ می گفتم : من توی کتاب و نمونه سوال ها مسئله های سخت رو پیدا می کنم و میارم پیش تو . تو حلشون کن و من رو با شکوه نتیجه ها تنها رها کن . دقیقا با همین شکل شاعرانه حرفم را می زدم . این روش من است . همین طوری دارم زندگی می کنم . فکر کردن را به عهده ی دیگران گذاشته ام . جستجوی سختی ها و شکل شاعرانه ی سخن و عزلت و پرواز ، با شکوه ِ نتیجه ها را به عهده ی خودم . به خاطر همین است که این قدر قرآن را دوست دارم . کاملا حسش می کنم و هیچ ، وقت خواندنش با مشکل مواجه نیستم .

زندگی هرکس ستون های پنهانی دارد . که تا وقتی مقاوم هستند و جلوی ویرانی او را می گیرند که کسی - حتی خود او - آن ها را پیدا نکند . همین طبیعت مگر تا چند سال پیش بکر و سالم نبود؟ ستون ها پیدا شدند و حالا این همه صدای بوق و برخوردی که توی خیابان هست ، یعنی خداحافظ درخت ها !

میل به تخریب و آشکار کردن قدرت مشامم را یک زمانی مثل سگ های شکاری تیز کرده بود . متاسفانه خیلی سریع در سکوت و صدا ستون های خودم را پیدا کردم . مثل همان پسر مو بوری که توی فیلم control بود . ولی به اندازه ی او عصیان متشنجم نکرده بود . لحظه ی آخر به خودم گفتم : نه پسر خوب ! بلند شدم . پرده ی اتاقم را کندم و خودم را کفن پیچ کردم . این، نوعی پنهان کاری و پرده پوشانی برای بقا ست . قاعدتا مرده نمی تواند خودش را در کفن بپیچاند .

فکر می کنم جالب ترین بخش قرآن سوره ی یونس است . صد و نه آیه دارد با کلی نتیجه های خوب ؛ ولی حتی یک بار هم نام یونس را نمی آورد . و جز اشاره ای خیلی کوچک به قوم او ، حتی واقعه ای از وقایع زندگی او را هم تعریف نمی کند . مثل سوره ی یوسف یا مثلا مریم نیست . یک پارچه و یک نفس از عصیان و سرکشی می گوید . اما میانه ی این بلوا یونس کجاست ؟ سال هاست یک نفر او را ازداخل متن برداشته و برده و داخل شکم ماهی پنهان کرده . مثل خورشید که آن چنان در تاریکی گم می شود تا شب معنا پیدا بکند . زمانی که داری آیه ها را می خوانی مدام منتظر طلوع یونسی . تعلیق جانت را می کاهد .

من هم هرچه تا به حال این جا نوشته ام راجع خورشید مرموزی بوده که نه یک بار اسمش را آورده ام و نه حتی یک بار واقعه ای از وقایع زندگی اش را تعریف کرده ام . یعنی دوست دارم بگویم این متن ها مثل چاله های کوچک آبند که اگر آن خورشید را در آن ها طلوع بدهم ، تبخیر می شود آب شان .

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 15:7  توسط جمال  | 

مربوط به دی ماه پارسال

این جا هر کدام از ما برای وقت هایی که پریشان و بی قرار می شود ، به کاری عادت کرده است . باید بگویم که چقدر از نوشتن این خط ها اندوهگینم . همان سال اول بود که یک شب وقتی خانه ی تربتی ها جمع شده بودیم و باد های صد و بیست روزه  داشت می وزید ، همه مان به این نتیجه رسیدیم که الکی ترین تکیه گاهی که یک نفر می تواند دنبالش باشد ، یک آدم دیگر است . "دو تا دیوار تق و لق که کنار هم ساخته شده اند  ، حتی توی عادی ترین شرایط ، دشمن هم هستند" . این جمله را جلیل آن شب گفت و همه مان را متاثر کرد .

پرت و پلا نگویم . مثلا همین جلیل وقتی مغزش می گوزد وقت را تلف نمی کند . می رود با یک دختری چیزی می خوابد . و بعد از تمام شدن ماجرا ، می نشیند لب تخت و در حالی که بنده ی خدایی دارد پشتش را نوازش می کند سیگاری می گذارد گوشه ی لبش و همان جا تا خاک شدن سیگار شعری بهش الهام می شود . شلوارش را می پوشد و دوره می افتد و مطمئنا تا یکی دو هفته بعد به سختی کسی را پیدا می کنی که شعر را نشنیده باشد . یعنی نداند که در آن دو ساعت به جلیل چه گذشته است .

دارم از جمع خودمان حرف می زنم . بعضی وقت ها  کنار عادت های فردی عادت های جمعی هم شکل گرفته است . مثلا من و شهاب این جور وقت ها نفری چهار پنج تومان می گذاریم و یخچال را برای چند روز پر می کنیم . چند تا رمان پلیسی از کتابخانه می گیریم ، می گذاریم وسط . یکی را دو نفری شروع می کنیم . پنج صفحه او برای من می خواند ، پنج صفحه من برای او می خوانم . کتاب ها که تمام می شود همه ی تشویش ها حل شده است . ما به کسی آسیبی نمی زنیم . کار خودمان را می کنیم . تازه جلیل که اصلا آدم مفیدی است . ذوق زیبایی شناس جمع را ارتقا داده است .  واقعا جه کسی رضا را می شناسد؟

آن روز شهاب سرش را از لای در حمام بیرون آورد . از نوک دماغ عقابی اش داشت روی موکت آب می چکید . گفت : «رضا داره دهنش سرویس می شه جمال!» گفتم : «چه طور مگه؟» گفت : « از جیب چند تا از رفیق هاش پول بلند کرده» . قانع شدم که دهنش سرویس شده . رضا وقتی به هم می ریزد دستش کج می شود . نمی تواند جلوی خودش را بگیرد . این کار واقعا آرامش می کند . گفتم : « مشکلی نیست . یکی دو تا چیز دیگه بلند کنه خودش خوب می شه» . گفت : «گمان نکنم . الهامو خیلی دوس داشت . رفیقاش می گن شبا رو پشت بوم گریه می کنه؟ تا حالا سابقه داشته؟» . راست می گفت . همچو چیزی سابقه نداشت . شهاب گفت رضا را بیاوریم پیش خودمان و دختر چیزی نیست که با برنامه ی رمان و این جور حرف ها فراموش نشود که هم سرش را گرم کرده باشیم و هم جلوی دزدی اش را گرفته باشیم . بهش گفتم که اگر الهام را برگردانیم باز خیلی بهتر است . اگر نشد بعدش برنامه ی رمان و این جور حرف ها . الهام تلفن را برداشت . گفتم : « چی شد؟ شما که با هم خیلی طبیعی بودین . واسه هم معرفت می ذاشتین . به اندازه ی کافی هم که خل بودین» .  گفت : «راست می گی . ولی یه سری چیزا هست که شما نمی دونین . که شما ندیدین . رضا هم ندید» . قانع شدم . با خودم گفتم رضا که جلیل نیست تا آدم همه چیزش را بداند . زنگ زدیم و رضا را راضی کردیم که بیاید خانه ی ما . اول قبول نمی کرد . می گفت مستراب خانه ی شما بوی مستراب می دهد و بهم سخت می گذرد .

تازه هوا تاریک شده بود . تا در را برایش باز کردم پرید تو . گلدان بزرگی که برگ های پهنی مثل دم کنی های کهنه و چروک داشت زیر بغلش بود . گفتم : « جون مادرت رضا! گلفروشیه همسایه ست . یه درصد نگفتی ببینه و معرکه بشه؟ » از لابه لای آن همه دم کنی فقط قسمت هایی از چشم هایش را می دیدم . رضا را وقتی دزد می شود باید دید . منطق مجسم است . از این گفت که گل هم مثل آدمیزاد از سرما یخ می زند اگر این همه بیرون مغازه بماند . و اموال کسی را که صلاحیت نگهداری اش را ندارد باید ازش گرفت . به هر حال .

قرار کذاشته بودیم رضا که آمد روی قضیه ی الهام را باز نکنیم . شام خوردیم و چایی را گذاشتیم دم بکشد . میوه هم بود . با «طوطی گمشده» ی هیچکاک شروع کردیم . رضا گلدان را گذاشت وسط و خواست خاکستر سیگارمان را داخل آن بتکانیم . می خواستیم همه چیز مطابق میل او باشد  . زیر سیگاری را هل دادیم رفت زیر مبل . کتاب که تمام شد تقریبا پنج و شش صبح بود . رضا خیلی حال کرده بود . به من گفت : « دسشویی دارم . بطری خالی ای ، چیزی ندارین؟ » گفتم که می تواند پنجره را باز کند و توی خیابان چیز کند . گفت که جلوه ی خوبی ندارد . گلدان را برداشت برد توی راه پله ها . می خواست توش بشاشد . ازش خواستیم اجازه بدهد ما هم تماشا کنیم . گفت : « فقط عجله کنید! » .  تا شلوارش را کشید پایین من روی گلدان متمرکز شدم . خیلی سریع ادرار تمام سطح خاک را فرا گرفت . غل غل می کرد و سنگریزه ها لا به لای کف هایی که از خاکستر تیره شده بود ، مدام وول می خوردند . انگار سر قابلمه ی برنجی را برداشته بودند که تازه به جوش آمده . بخار پیچیده بود لابه لای دم کنی ها .شلوارش را کشید بالا . سر قابلمه را گذاشتند . « من از این به بعد توی همین می شاشم » .

به خاطر دمای مناسب و خاکستری که توی آن سه روز پایش ریخته بودیم زنده و شاداب شده بود . رضا می گفت به خاطر ادرار اوست . می گفت که گلدان را معتاد کرده ام که این قدر سریع شاداب شده . بعد از آن هر روز می آمد نیم ساعتی می نشست و قبل رفتن لیوان ادراری را که با خودش آورده بود پای گلدان خالی می کرد . بعد یک هفته توی راه پله ها از بوی گند نمی شد پاگذاشت . بهش گفتیم : «نکن رضا! برگ ها رو ببین چه طوری شل شدن . نوک همشون سوخته . نریز اون کثافتو توش » . رضا از این حرف ما واقعا تعجب کرده بود . گفت : « می دونین اگه من اینو پاش نریزم چی می شه؟» بهش گفتم : « تو نوک اینا رو نمی بینی؟ بو کن یه لحظه!» فایده نداشت . عادت کورش کرده بود . فقط بیشتر تعجب می کرد از حرف های ما . نیمه شبی گلدان را بردیم انداختیم توی خاکی سر چهارراه . صبح رضا وقتی فهمید هیچی بهمان نگفت و رفت .

همان شب رفیق هایش تلفن زدند که رضا روی پشت بام دارد گریه می کند . که بعدازظهری معرکه راه افتاده بوده . که سوپری مچ رضا را وقتی داشته جنس ها را از جلوی مغازه بلند می کرده گرفته . به شهاب گفتم : «گور پدر رضا!» شهاب گفت : «موافقم . گور پدر رضا!» .

چه خبر شده واقعا؟ امروز بعد ِ پنج ماه که از ماجرا گذشته بود جلیل خبر آورد که رضا با الهام دو نفری رفته اند کیش . یعنی چه؟ آن هم نه جای دیگر . کیش ! باید با یکی مثل مهدی کریمی که مثل کرم خاکی توی سوراخ های مغز آدم ها می لولد نشست این دو نفر را تکه تکه کرد . من امسال حتما توی انتخابات شرکت می کنم . تورم ، سهمیه بندی بنزین ، خنده های مرموزانه ی توی تلویزیون ، این ها  مردم را غیرقابل پیش بینی کرده واقعا .  

       

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 21:44  توسط جمال  |