الآن عناب ها كف پياده رو دارند قل مي خورند
منشي گفت : « خواهش مي كنم بفرمايين بشينين » . روي صندلي اي كه منشي با دستش به آن اشاره كرده بود نشست . خم شد و از روي ميز شيشه اي جلوي صندلي مجله اي برداشت . كمي گذشت . سرش را بالا آورد . تمام ديوار پشت سر منشي را پوستر بزرگي پوشانده بود . تصويري هوايي از مركز يك شهر در شب كه پشت بام برج ها و خيابان هاي بين شان را نشان مي داد . منشي – كه ميانسال و عينكي بود – ايستاده بود و باد كولر مانتو و مقنعه اش را تكان مي داد . انگار از روي هليكوپتري كه آن عكس را از شهر گرفته بود پرت شده بود پايين و آهسته در حالي كه داشت كاغذهاي روي ميزش را جمع و جور مي كرد به پوستر نزديك مي شد .
مجله را سر جايش گذاشت . گفت: « ببخشين ، راستش من اون پايين داشتم دنبال كار مي گشتم كه تابلوتون رو ديدم . كسب درآمد » منشي روي صندلي اش نشست و گفت : « موسسه ي كسب درآمد! » « خب من فك مي كردم اين جا يه كاري هست كه من انجام بدم . اما مثل اين كه كلاسي هست و شهريه اي و … يعني شما گفتين » .منشي نوك انگشت هايش را به هم چسباند و قله اي نوك تيز ساخت . ابروهايش را بالا انداخت و قله را كمي لرزاند . « يعني شما آگهي هاي ما رو توي روزنامه نخوندين ؟ » جمال سرش را تكان داد . « ببينيد آقاي محترم ! اين جا در واقع شغلي هست براي شما . اما ما اونو به شما نمي ديم . اين شمايين كه براي خودتون كاسبي راه مي ندازين . ما فقط به شما فكر اقتصادي رو ياد مي ديم » . بدون اين كه قله را به هم بزند به صندلي اش پشت داد و لبخند زد .
به اتاقي كه در آن بودند غير از در ورودي دو در ديگر هم باز مي شد . يكي از در ها كه نيمه باز بود در توالت بود . در ديگر بسته بود و طرحش با در توالت فرق مي كرد .
منشي به دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد اشاره كرد و گفت : « حالا بايد منتظر بمونين كه برين اون تو » . جمال پرسيد : « چرا برم اون تو ؟ » « چون اون تو مدير و مدرس ارشد موسسه تشريف دارن آقا . شما رو با متود آموزشي مون ، كتابايي كه بايد بخونين … و ، در واقع يك جور معارفه ست . » جمال به صورت او خيره شد . به علت استمرار لبخند كشيده اش كمي فكر كرد و تصميم گرفت خودش هم لبخند بزند . يك دفعه هاله اي سبز و درخشان اطراف بدن منشي ظاهر شد . لحظه اي ماند و بعد از بين رفت . بدن منشي شروع كرد به باد شدن . جمال كنار هر كدام از گوش هايش يك دهان بزرگ احساس كرد كه هماهنگ با هم نفس عميق مي كشيدند . چشم هايش را بست و سرش را انداخت پايين . با عجله از جيب شلوارش دو تا عناب درآورد ، كمي جويد و سريع قورت داد . سرش را بالا آورد و به منشي نگاه كرد . آن قدر باد شده بود كه لبخندش از بين رفته بود و دست هايش مثل دست هاي مترسك دو طرف بدنش راست شده بود . جمال دوباره سرش را پايين انداخت و دو تا عناب ديگر خورد . شكم منشي هر لحظه بزرگ تر مي شد و چون فضاي كافي نداشت كم كم ميز را به جلو هل مي داد . جمال بلند شد رفت روي صندلي اي كه از ميز فاصله ي بيشتري داشت نشست و دو تا عناب از جيبش درآورد و توي مشتش نگه داشت . بزرگ شدن منشي سريع تر شد . پشت گردنش به سقف چسبيد و شهر روي ديوار ديگر ديده نمي شد . جمال عناب ها را توي جيبش برگرداند . صداي نفس ها قطع شد و منشي اندازه اش ثابت ماند . « ببخشين ، من الان همرابهم پول نياوردم كه شهريه رو بدم خانوم . مي شه برم و برگردم ؟ » و لبخند زد . منشي گفت : « مهم نيست . بعد برامون ميارين » . و دهانش را باز نگه داشت . باد بدنش با فشار از دهانش خارج شد و پيراهن و موهاي جمال را تكان داد . به حالت طبيعي برگشت . پشت ميز نشست و مقتعه اش را مرتب كرد . « شما حالتون خوبه آقا ؟ » « آره . بله » . « پس چرا ايستادين ؟ بفرمايين بشينين » . « … » . « آقا ؟ » « … » . « آقاي محترم ؟! » جمال دستش را توي جيبش فرو برد و عناب ها را توي مشتش فشار داد . گفت : « اين حرفا نيست . ببخشين الان سر و وضعم خوب نيست » . منشي گفت : « مهم نيست . ايشون يه آدم عادي ان » . « مطمئنين ؟ » منشي سرش را انداخت پايين . « ايشون همسر من هستن » . جمال عقب عقب رفت و به ديوار تكيه داد . با دستش به در توالت اشاره كرد و منشي گفت : « بله ، خواهش مي كنم . بفرمايين » .
داخل شد و در را بست . چراغ را روشن كرد . اتاقك مستطيل شكل خالي بود . سنگ توالت نداشت . كف آن كاملا كاشي شده بود . روشويي هم نداشت . ديوارها از كمر تا سقف آينه بود .جمال همان طور كه پشتش به در بود دستگيره را چند بار بالا و پايين كرد . در قفل بود . انگشت هايش را توي موهايش فرو برد . بعد تلفنش را از جيبش درآورد و شماره گرفت . همان طور كه تلفن را كنار گوشش نگه داشته بود و منتظر بود تا وصل شود خودش را توي آيينه ي ديوار مقابلش ديد كه به در تكيه داده و چند بار دستگيره را بالا و پايين مي كند و بعد انگشت هايش را لاي موهايش فرو مي كند . تلفن وصل تشد . دوباره تلاش كرد . باز هم نشد . از توي جيبش دو تا عناب درآورد . نشست ، پاهايش را دراز كرد و عناب ها را خورد . اتاقك مستطيل شكل تكان خورد ، از جا كنده شد و با سرعتي كه آسانسور بالا و پايين مي رود ، سقوط كرد . چند لحظه بعد به مانعي برخورد ، تكان شديدي و متوقف شد . جمال بلند شد ايستاد . تلفنش را توي جيبش گذاشت . مقابل يكي از آينه ها خم شد و روي موهايش دست كشيد . در را باز كرد و بيرون رفت .
منشي داشت توي آينه ي دستي كوچكي خودش را وارسي مي كرد . روي صندلي اي كه از ميز منشي فاصله ي بيشتري داشت نشست . پرسيد :« ببخشين خانوم ! من درست اومدم ؟» منشي زيپ كيفش را باز كرد و آينه را انداخت داخل كيف . كيفش را برداشت گذاشت كنار پايش روي زمين . كف دست هايش را زير چانه اش گذاشت و گفت : « بله كه درست اومدين » « يعني شما همونين كه شوهرش اون تويه ؟ » دست به سينه به صندلي اش پشت داد : « او م م م . خب آره ديگه . يه جورايي . مهم نيست ولي ، هست ؟ » و لبخند زد . شال مشكي اي سرش كرده بود . موهايش را كه بور شده بود يك سمت صورت سفيدش شانه كرده بود . مانتوي صورتي و بدون دكمه اي تنش بود . پرسيد : « خب ، مي شه منم بدونم اون چيزايي كه از جيبت در مياري ميندازي تو دهنت چي ان ؟ » لب هايش صورتي و مرطوب بود . جمال سرش را انداخت پايين و خيلي آهسته گفت : « عناب » و به پاهاي برهنه ي منشي نگاه كرد . پاي چپش بند كيف را توي دهانش گرفته بود و آن را مثل آدامس مي جويد . « نشنيدم چي گفتي » جمال گفت : « عناب » پاي چپ بند كيف را رها كرد و خودش را آرام آرام روي زمين كشاند و به پاي راست چسبيد . منشي گفت : « من عناب خيلي دوس دارم » . تمام ديوار پشت سر منشي را پوستر بزرگي پوشانده بود ؛ تصويري از دو جام پر از شراب بنفش در اتاقي كم نور . فضاي بين جام ها پشت بدن منشي پنهان شده بود . درست بالاي سر منشي غنچه ي رز سفيدي كه پر از اكليل بود ديده مي شد . و از پشت هر كدام از شانه هايش نوك يك برگ ديده مي شد . كف دستش را روي ميز گذاشت و آن را آرام آرام به سمت جمال سراند . « حالا چرا رفتي اين قدر دور نشستي ؟ » دستي سفيد آرام از يك سمت پوستر وارد شد . نوك انگشتش را در شراب خيس كرد و خارج شد . لحظه اي بعد دوباره وارد شد و يكي از جام ها را محكم توي مشتش گرفت . جمال گفت : « دهنم خشكه » و پيرهنش را بالا زد و با شكم دراز كشيد روي كفپوش ها . « چي برات بيارم ، آب ؟ » جمال گفت : « فقط بذار من از اين جا برم » . و سرش را كه روي زمين گذاشته بود به سمت در خروجي چرخاند . چسبيده به در ، يك پارچ آب يخ روي زمين بود . جمال چشم هايش را بست و زور زد تا بدنش را از زمين جدا كند . « آب پرتقال چي ، آب پرتقال مي خواي ؟ » چشم هايش را باز كرد و ديد درست كنار پارچ آب يخ ، يك پارچ آب پرتقال هم هست . چهار دست و پا به سمت پارچ ها راه افتاد . « آقا كجا ؟… گفتم كجا داري مي ري ؟ » منشي خودكارش را برداشت و پرت كرد . خودكار خورد به دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد . « رضا ؟! رضا ؟! بدو » . جمال درست در دو قدمي پارچ ها ولو شد روي زمين .
مردي كه هم كت و شلوار و هم پيراهن و هم كفش هايش سفيد بود ، با عجله از دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد بيرون آمد و پرسيد : « چي شده مريم ؟ » منشي با دست به جمال اشاره كرد . مرد رفت كتار حمال روي زمين نشست . انگشتش را گذاشت روي نبض گردن او . بعد كف دستش را گذاشت روي پيشاني او . « اسمت چيه پسر جون ؟ » « جمال » « چند سالته جمال ؟» « نوزده » . مرد بلند شد . از پاهاي جمال گرفت و او را باخود كشان كشان برد داخل اتاقي كه طرح درش با در توالت فرق بود .
« نمي خواد چشاتو وا كني . خب . دوس داري چه جوري واسه خودت پول دربياري ؟ » مرد روي صندلي ساده و سفيدي نشسته بود و مقابلش ميز نبود . ديوار پشت سر او كاملا سياه بود . جمال روي كاناپه ي چرمي و سياهي كه از مرد فاصله ي زيادي داشت دراز كشيده بود . « مي خواي برات دستمال بيارم ؟ » مرد بلند شد ، دستمال كوچكي از جيب كتش درآورد ، رفت و عرق صورت جمال را خشك كرد و برگشت روي صندلي اش نشست . « آقا جمال ؟ كجايي ؟ صدامو مي شنوي ؟ » كاناپه تكان كوچكي خورد و صدا داد . « توي يه بشكه ي آب گرم ، روي كوه » . مرد نفس عميقي كشيد ، چشم هايش را ماليد ، بلند شد كتش را درآورد ، روي پشتي صندلي آويزان كرد و دوباره نشست . « دقيقا چن روزه ترك كردي ؟ » جمال كف دستش را بالا آورد و هر پنج تا انگشتش را از هم باز كرد . « الآن ميل داري ؟ » جمال لبخند زد و گفت : « آقا ، من دنبال يه شغلي مي گردم كه بدني باشه » . مرد لبختد زد . « همچين شغلي پيدا نمي كني » . جمال از جيبش عنابي درآورد و خورد . مرد اخم كرد . « مطمئن باش . همچين شغلي پيدا نمي كني » . « كلينيك گفت از هر چي خواست فكرتو را بندازه در برو … مدرسه هم نمي رم ديگه » . اتاق فقط يك پنجره داشت كه آن هم رو به يك چهارراه باز مي شد . مرد بلند شد رفت كركره را از جلوي پنجره كنار كشيد . آفتاب يك مستطيل زرد و بزرگ انداخت روي كاناپه . « تو واقعا احمق نيستي . اما ترك مواد خطرناك تره يا ترك مدرسه ؟ » و به كاناپه نگاه كرد . آفتاب صورت جمال را در هم كشيده بود . مرد از پنجره آب دهانش را تف كرد بيرون . رفت كتش را از روي صندلي برداشت و جيب هايش را گشت . داد زد : « مريم ؟! … كسي تو اتاق نياد … گفتم كسي تو نياد ، مگه كري ؟ »
« آقا جمال ميشه يه لحظه پاشي بشيني ، چشاتم وا كني ؟ » بعد از چند لحظه از كاناپه ناله ي كش داري بلند شد . جمال به زحمت چشم هايش را در نور آفتاب باز كرد . مرد ، جلوي كاناپه دو زانو روي زمين نشسته بود . يك غنچه ي رز سفيد دستش گرفته بود و زل زده بود به جمال . با دستش دهان جمال را باز كرد و انتهاي ساقه ي غنچه را گذاشت گوشه ي لب او . فندكي از جيب شلوارش بيرون آورد و گرفت زير گلبرگ ها . بوي حشيش سرازير شد توي حفره هاي بيني جمال . بدنش لرزيد . غنچه از گوشه ي لبش افتاد . مرد يك شيشه ي كوچك كره ي آب شده از جيبش درآورد و كمي توي دهان او ريخت و دوباره غنچه را گذاشت گوشه لبش . غنچه تا ته دود شد . مرد جمال را روي كاناپه خواباند . چند دقيقه دستش را روي پيشاني او گذاشت و ساكت كنارش نشست . بعد زير شانه هايش را گرفت و او را تا جلوي در برد و گفت كه يرود آبي به دست و صورتش بزند .
از توالت بيرون آمد و آرام در را بست . قطره هاي آب از روي صورتش راه گرفته بود ، چكيده بود و يقه اش را خيس كرده بود . منشي پشت ميزش نشسته بود و بدون آن كه چهره اش در هم رفته باشد داشت اشك مي ريخت . تا متوجه جمال شد عينكش را روي چشمش گذاشت ، ايستاد و خيلي مضطرب ، در حالي كه باد كولر مانتو و مقنعه اش را تكان مي داد ، روي ميزش را جمع و جور كرد . « خانوم ببخشين اگه امروز اذيت تون كردم » . منشي با دست به دري كه طرحش با در توالت فرق مي كرد اشاره كرد و گفت : « منتظرتون ان » .
مرد كنار پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه مي كرد . جمال رفت كنارش ايستاد . يك اتوبوس سبز رنگ وسط چهارراه متوقف شده بود و راه را بند آورده بود . دور تا دور اتوبوس ، ماشين هاي سواري چفت به چفت هم ايستاده بودند و مدام بوق مي زدند . راننده ي اتوبوس عصباني شد و دستش را گذاشت روي بوق . هم صورت مرد و هم صورت جمال در هم رفت . دستش را كه از روي بوق برداشت ماشين ها چند ثانيه اي ساكت شدند و بعد باز شروع كردتد به بوق زدن . مرد ، سيگاري گذاشت گوشه لب و فندكش را از جيبش در آورد . گفت : « حالا الان كه خسته اي . فردا بيا بشين با هم حرف بزنيم . مي دوني ؟ ما توي اين موسسه فقط يه چيزو بهت ياد مي ديم ؛ اين كه مث گرگ اطرافتو نيگا كني ، واقعي نيگا كني ها ، ببيني مردم از چي خوشش شون مياد . بعد پاشي يه كاري بكني كه از كار بقيه فقط يه كمي بهتر باشه و ، يه كمي هم بيشتر باشه » . فندك زد و سيگارش را روشن كرد . راننده ي اتوبوس دوباره دستش را گذاشت روي بوق . « اين مرديكه چرا نمي ذاره سيگارمونو بكشيم ؟ » جمال خم شد و از پنچره پايين را نگاه كرد . پرسيد : « ببخشين ، اين جا طبقه ي چندمه ؟ » « چهارم » . چند تا عنابي را كه ته جيبش مانده بود درآورد و دانه دانه از پنجره انداخت پايين . مرد نصفه ي سيگارش را داد به جمال . انگشت اشاره اش را چند بار به شقيق اش كوبيد و گفت : « مدرسه . پسر ! فقط مدرسه » و رفت كتش را تنش كرد و روي صندلي اش نشست . « ببخشين . خانوم تون ناراحت نمي شن شما اين جا از اين جور چيزا دارين ؟ » مرد ابرو هايش را بالا انداخت و لبخند زد . « فقط لطف كن قبل از اين كه بري يه شماره تماس به خانوم منشي بده » . جمال در را باز كرد . داخل چارچوب ايستاد . « ببخشين ، من مي تونم يه چيزي بهتون بگم ؟ » مرد لبخند زد . « شما با اين لباساتون و اون ديوار پشت سرتون شكل ماه شدين » . « ممنونم جمال جان . راستش ايده ش مال يكي از دانشجوهاي سابق موسسه است . حالا رفته تو كار روزنامه » . و لبخند زد . راننده ي اتوبوس دوباره عصباني شد و دستش را گذاشت روي بوق .
